X
تبلیغات
آخ دلم! نشکنی ها
آخ دلم! نشکنی ها
باور كنم؟ كه در دل شان مي كند اثر اين قصه هاي تلخ كه در اشك و آه توست ؟
آخ دلم! نشکنی ها


ازلباس کهنه ات خجالت نکش از افکار کهنه ات شرمنده باش . (انيشتن)

تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده (چارلي چاپلين به دخترش)

هرگز عشق را گدايی نکنيد. معمولا چيز با ارزشی به گدا داده نمی شود

حقيقت و گل سرخ هردو خار دارند (مثال اسپانیایی)

من می‌انديشم، پس هستم...

واما تو عزیز گوش کن

ادعا نكن هنوز نيستي و
هنوز خاطرخواهم نشده اي.
هنوز مانده تا برسي.
هنوز زود است تا سايه ام شوي
روبه روي آفتاب.
براي گفتن حرفهاي زيبا
همه عاشقند.
براي گرفتن عكس با پروانه ها همه مشتاقند.
براي خواندن بهترين ترانه
با تو همه صدايشان رساست.
اما براي روزهايي كه مي خواهمت
در تنهايي و در سكوت
تو همان مدعي هميشگي هستي.
آيا بازهم تنهايم مي گذاري
در ميان جاده تنهاي غروب؟
مي خواهم تو آفتابم باشي و
من قول ميدهم بارانت باشم.
اي كاش هرگز از هم جدا نمي شديم.
اما آبهاي مهتابي درياچه به ما مي گويند
وقت خداحافظي است.
با اين بوي بنفشه كه در سرمان
مي پيچد.
مواظب خودت باش
همه مهربونا دوست نیستن

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
با نام و یاد او که قریب اما غریب است
يادگاري
انجمن شاعران جوان
به نداي دلم گوش بده
زینب خانم مهربون
جاودانه من(ارغوان خانم2 )
نا کجا آباد (صميم خانم)
باغ خيال (راحيل)
اي پادشه خوبان(مرجان)
صداي سكوت
مجتبي
عقيق
اگه منو دوست داري
سيماي دل(گندم2)
وبلاگ میلاد عدلیه / سایه ی سپیده
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
ردپاي بارون(فاطمه)
سنگها از سنگدلان بهترند
ستاره هاي خاموش
هميشه بهاري
عشق غایبانه(الهام خانم)
آسمان غم
داستان من و تو
برو حالشو ببر
هیاهوی حرف ها...امانم نمی دهند
غروب تنهايي
مسافر
حديث تنهايي(يكتا)
سايه خيال دوست
گناه عشق
غريبه(راضيه)
سي تيه كالم
مهندس مكانيك
ترنم باران
نقطه سر خط
آي كيوووو
just for you(ميترا)
ناگفته هايي براي تو
تك ستاره آسمون شب
مسافر غريب
کلبه ی دلتنگی های من
ناخدا(مهربون)
نيلوفر مرداب
مسعود
عليرضا
آخرين عشق
صداي سخن عشق
حرف دل
از هر دري(مرواريد)
تنهايي در سكوت(مرضيه)
هزار دستان
ساناز جون
مسافرخاطره ها
ღ ღشــــادی های منღ ღ
عاشق و معشوق
سکوت دل(سعید خان)
غزل خانم
در اتاقک خاموشم
آرزو و لبخند
آدم و حوا
نواهای دل شکسته ام
خوشبختی پروانه است
شبنم بهار(زری خانم)
عشق نافرجام(وفا)
تنها(سارا خانم)
دو دوست خوب
به خاطر تو
عشق(نگین خانم)
آن سوی خیال(محدثه)
عاشقانه ی رها پاییزان
آقا و خانم اسمیت
وبلاگ عاشقونه
پیچک(ژاله خانم)
پرستوی مهاجر
كلبه تنهايي(ترانه)
رنگ مرگ!!! نسترن
نغمه دل(میناخانم)
دیگه می زارمت کنار
.:: یا ابا صالح مهدی ::.
ای ستاره باورت نمی شود
نازنین خانم
غریبه ای آشنا
شکست خوردگان عشق
دختر شباي پاييز
غم های رویا جون
زندگی حس غریبی است که
پرواز در قفس
ღ♥ღ طلوع گل یاس ღ♥ღ
خسته از غبار جاده
حدیث راز
دختری از کهکشان تنهایی
تنهادختر عاشق غریب
طلسم عشق
عسل لوتی
خط خطی
معشوقه ی بی خبر
عشق و عطش
Love jost for u
لحظه هاي كوچك من
مهسا خانم
آب آتشگون
تا آخرین نفس
امير خان
کلبه تنهاییم
خسته از غبار جاده
بانوی کوچک دلتنگی
دل نوشته های ندا
ومن مسافرم ای بادهای همواره
سيب كال
رها خانم
و اما عشق...
عشقولانه
هميشه باراني
سپيده خانم (شاعره)
هم نفس
در به در عاشق
مرد تنهايي
عروسك خدا
شعر نو(س ا ب)
ايهام(افق كور)
"ستاراگان راک"
مهر
شاپركم شاپرك
كنيز فاطمه(س)
سورنا
دچار يعني عاشق
الهام و فهیمه
كلبه مشكي پوش
قصر كاغذي
حرفهايي از جنس نگفتن
شهر شاپرك
زندگي آدم بزرگها
اتاق آبی
رابطه خودشناسی با سلامتی
ساندويچ
نم نم بارون
داستانهاي منتخب
دسته بندي مطالب وبلاگ
پاي نوشته هاي عمو
پاي انتخاب عمو
پاي علاقه مندي عمو

پشتيباني

قالب اين وبلاگ توسط عمو طراحي شده است.

پشتيبان همه
الله
همه باهم همديگر را دعا مي كنيم

بهای نیکی(آخرین داستان این وبلاگ)

روزی روزگاری پسرک فقیری برای گذراندن زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی میکرد

 از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.

روزی که تنها یک سکه برایش باقی مانده بود در حالی که احساس گرسنگی  شديدي میکرد

 تصمیم بر این گرفت که از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند.

درب خانه ای را زد دختر جوان و زیبایی در را بازکرد پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد

 و به جای غذا فقط یک لیوان آب درخواست کرد.

دختر که متوجه کرسنگی شدید پسرک شده بود به جای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد

پسرک خجالت زده شیر را سرکشید و گفت : چقدر باید به شما بپردازم؟

دختر پاسخ داد: مادرم به ما آموخته که نیکی کردن عوض ندارد پس چیزی نباید بپردازید

پسرگ گفت:  پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذارم

سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد بسیاری از پزشکان محلی از معالجه او ناتون ماندند

و اورا برای ادامه معالجه به بیمارستان شهر فرستادن

تا در بیمارستانی مجهز نسبت به درمان او اقدام شود

دکتری جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فرا خوانده شد  

دکتر پس از اینکه متوجه هویت بیمارش شد برق عجیبی در چشمانش درخشید

بلافاصله به طرف اتاق بیمار حرکت کرد وبرای دیدن مریض وارد اتاق شد

از آن روز دکتر بیمارش را مورد توجهات خاص خود قرار داد

تا اینکه با یک تلاش طولانی توانست او را درمان کند

آخرین روز بستری شدن او در بیمارستان فرا رسیده بود

به در خواست پزشک معالج هزینه درمان جهت تایید نزد وی برده شد

 واو گوشه صورت حساب چیزی نوشت و آن را درون پاکت گذاشت و برای بیمارش ارسال کرد

بیمار که از باز کردن پاکت ودیدن مبلغ صورت حساب واهمه داشت

 مطمئن بود تمام عمر باید بدهکار بماند

سرانجام به ناچار پاکت را باز کرد چیزی توجه اش را جلب کرد

چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.

بهای این صورت حساب قبلا با یک لیوان شیر پرداخت شده است.

بعد ازچند صباحی و اندی وبلاگ نویسی شاید این متن به مثابه خداحافظی با خیلی گره های فکری باشه که قبلا من مطرح کرده ام و شما خوانده اید و نظر دادید.گاهی حساسیتهای شما رو هم ایجاد کرده و پاسخهای تندی هم داده شده و بسیاری مواقع ابراز همدردی و هم سو بودن با نوشته های من بوده است. این مدت از نظرات شما استفاده خیلی زیادی کردم و به قولی اون جوهره ای که می بایست بهش می رسیدم رو از طریق همین دنیای دیجیتال و ماتریکس صفر و یک که حتی گاها منزجر کننده شده بوده و بارها به اعتیادش هم پرداخته ایم، به دست آوردم.  دوستان خوبم دل كندن از شما ها و اين وبلاگ برايم خيلي سخت و دشوار هست ولي چه ميشود كرد كه همه ما مهماني بيش نيستيم و يك روز بايد خداحافظي كنيم و بريم .از همه دوستان و بازديد كننده گان وبلاگم حلاليت ميخوام و اگر حرفي زدم يا كاري كردم كه باعث رنجش خاطرشان شده كتباً و رسماً معذرت ميخوام.دوستاني همچون ارغوان خانم؛ليلي خانم؛مرواريد كوچولو؛ سپیده خانم ؛منتظر و ناخدا جان؛‍زينب خانم ؛زهرا خانم؛گندم عزيز؛نادرجونم؛سعيد عزيزم؛آقا سيد؛ستاره خانم عسل نازنين و خيلي از دوستان ديگر كه اسمشون را نميارم ولي يادشون در دلم هست . همه وهمه...حلالم كنيد و براي موفقيت و خوشبختيم دعا كنيد...منم هميشه به يادتون هستم و براي سلامتي و موفقيت و خوشبختي تون از صميم قلب دعا ميكنم.خدا حافظ اي خاطرات شيرين من. خدا حافظ اي وبلاگ من. خدا حافظ اي عمو بودنم .

سلام برزندگانيم و سلام برعشقم وسلام برهمسرمهربونم

خدايا متشكرم .

يا مهدي ادركني

آخرین درودهایم  نثار آنانی باد که کاستی هایم را میدانند ولی باز دوستتم دارند.

 


[ پاي علاقه مندي عمو ]
+
پسرک گل فروش

هر روزصبح به عشق پسرک گل فروش از خواب بیدار می شد

 و به سمت محل کارش می رفت تقریبا یک سالی می شد

 که دل به پسرک بسته بود و هر روز غروب هنگام برگشتن

به خانه به بهانه ی دیدار پسرک از او شاخه ای گل رز می خرید

ولی حدود یک هفته ای می شد که دکه ی گل فروشی پسرک بسته بود

خیلی نگرانش بود

با خود تصمیمی گرفته بود می خواست در اولین فرصت به او بگوید

که دوستش دارد ولی باید منتظر می شد تا پسرک بیاد

امروز صبح به این امید بیدار شد که گل فروشی باز هست

ولی باز از او خبری نبود

غروب هنگام برگشتن از محل کارش وقتی به گل فروشی رسید و پسرک را

داخل دکه دید برق شادی در چشمانش درخشید انگاری دنیا را بهش دادن

به یاد تصمیمی که گرفته بود افتاد باید حرف دلش را میزد

با هیجان خاصی وارد دکه شد در کنار گلدان پر از گلهای رز

 دخترکی خوش چهره نشسته بود وپسرک نیز کنار او ایستاده بود

تا چشم پسرک بهش افتاد تبسمی کرد و دخترک را نشان داد و گفت :

((نامزدمه ))یک هفته ای می شه که نامزد کردیم از شما خیلی براش گفتم

خیلی دوست داشت شما را ببینه ...............

دیگر حرفهای پسرک را نمی شنید فقط عرق سردی را روی تمام تنش حس می کرد

این داستان اقتباسی از داستان خانم زمزم میباشد


[ پاي علاقه مندي عمو ]
+
عشق اینترنتی

 

راستش از روزی شروع شد که یاد گرفتم چت کنم.

نمی دونم چه حسی بود؟ کنجکاوی ... فضولی یا نیاز که منو مجبور می کرد

ساعت ها تویه نت به دنبال جنس مخالف باشم تا این قشر رو کنکاش کنم .

مثل خیلی ها منم یکی رو پیدا کردم . اولش همش یک بازی بود همش شوخی بود

 ولی کم کم جدی شد . رابطه ها نزدیک تر و صمیمی تر شد دیگه این ارتباط

از چهار چوب چت خارج شده بود . چشم باز کردم دیدم دیگه بدون اون نمی تونم

زندگی کنم! چقدر سخت ولی زود با هم ازدواج کردیم!

 چقدر روزهای قشنگمون کوتاه بود!

 دیر بود ولی چقدر زود فهمیدیم به درد هم نمی خوریم!

 حتی تولد آرزو هم نتونست کمکمون کنه.

درخواست طلاق و ...

نداشتن مهریه و ...

و مرور این خاطرات از پشت میله هایه زندان ...

افسوس.....

 


[ پاي انتخاب عمو ]
+
نفرینت کردم

یاد اون روز ها که میفتم گریه ام میگیره

علاف خیابون ها بودم با یک موتور صبح تا شب خیابون متر می کردم.

يك روز كه از جلو دبیرستان دخترانه رد می شدم چیزی که نباید می دیدم رو دیدم.

به قول بچه ها عجب تیکه ای بود .

دیگه شده بودم علافش همه رقمه رفته بودم رو مخش

جون شما هیچ رقمه کنار نيومد . می خواستم  بی خیالش شم

ولی این دختر اینقدر خوشگل بود که نمیشد بیخیالش شد تازه اگه باهاش دوست میشدم

کلی میتونستم پیش بچه ها کلاس بزارم .

دیگه همین قدر بگم که خودم رو كشتم تا رازی شد شماره بدم و بهم زنگ بزنه

بعد از چند بار تلفن زدن راضیش کردم که قرار بزاریم بریم بیرون....

سینما و پارک و خیابون و کافی شاپ و رستوران و تفریح شده بود کارمون

ولی این جوری که فایده ای نداشت شیطون رفته بود تو جلدم باید می بردمش خونه

کلی منت کشیدم و دروغ گفتنم و پایین و بالا کردم تا راضی شد  بیاد خونمون

ای کاش هیچ وقت نمیومد . . . کاری که نباید می کردم رو کردم.....

سختیش دفعه اول بود دفعه های بعد راحت تر بود و چند بارهم خودش خواست كه بياد

چند وقتی كه گذشت دیدم  كم كم موی دماغ شده .....

یک جورایی باید پرش رو باز می کردم زدم تو مایه های نامردی و کم محلی و بی خیالی

ولی فایده ای نداشت اگه خانواده ام می فهمیدن باید فاتحه ام را میخوندم

چاره ای نبود یک روز تو خیابون تهدیدش کردم بد رقم خیلی خفن

گفتم اگه دست از سرم بر نداره عكس ها و فيلم ها شو جهاني ميكنم و خودش را هم میکشم

هنوز یک خیابون دور نشده بودم که چهار چرخم رفت هوا

چشم که باز کردم خودم را رو تخت بیمارستان دیدم

تازه فهمیدم که چی شده . . .

قطع نخاع ! از کمر به پایین فلج ...............

حدس بزنيد کی اومد ملاقاتم

مهسا

خودش بهم گفت . . . نفرینت کردم .

 


[ پاي انتخاب عمو ]
+
رسم عاشقی اینه نمک نشناس؟(داستان مرجان و منوچهر)

مرجان و منوچهرعاشق هم بودن و با وجود مخالفتهای زیاد والدین منوچهرِبا هر جون كندني بود به عقد هم در آمدن و براي اينكه مرجان تو جمع خانواده جديدش راحت باشه

 و سري تو سرا داشته باشه با اصرار و تلاش منوچهر توي دانشگاه قبول شد.

و براي اينكه منت شهريه دانشگاه مرجان به سر كسي نباشه منوچهر مجبور شد به يكي

  از شهرستانهاي جنوب سفر كند و در آنجا روزي 14 ساعت توي آفتاب داغ جوشكاري كند.

منوچهر تنها ماهي يك بارمي تونست مرجان را ببينه.ولي منوچهر لبخند ميزد و مي گفت :

 ))مرجان عاشقانه دوستت دارم و اينقدر كار ميكنم تا تو كوچكترين كمبودي حس نكني مرجان خوشبخترين عروس دنيات ميكنم ؛نميزارم كوچكتر غمي داشته باشي .((

منوچهر هرشب به مرجان زنگ ميزد و حالش را ميپرسيد حتي هر چند روز يك بار

 نامه هاي عاشقانه براش مينوشت و ميفرستاد تا خوشحالش كنه.

ولي هرچي از مدت زمان حضور مرجان توي دانشگاه ميگذشت محبتهاي مرجان كم رنگتر ميشد...

اولش منوچهر فكر كرد كه شايد به خاطر فشار درسها باشه

 ولي غافل از اينكه مرجان اون مرجان سابق نبود .

كنايه ها و تنه هاي مرجان شروع شده بود .حتي يك بار به منوچهر گفت:

((تو بدنت بو ميده ؟چرا دستهات اينقدر زبر و خشن شده؟ تو چرا پوست اينقدر سياه شده؟؟؟))

 اونشب منوچهر تا صبح گريه كرد و به دستهاي ترك خورده و پينه بسته اش نگاه ميكرد

 كه روي با بوسه هاي مرجان جون ميگرفت ولي حالا ديگه براي مرجان ارزشي نداشت

 حالا ديگه بدن منوچهر براي مرجان بو دار بود و هيچ حمومي و عطري اين بو را از بين نميبرد...

ولي منوچهر باز به خدا توكل كرد و گفت حتما مرجان خسته بوده يك چيزي گفته من نبايد به دل بگيرم.

يك روز وقتي منوچهر سر كار بود نامه اي از طرف دادگاه خانواده به دستش رسيد

 كه كاخ آرزوهايش را با خاك يكسان كرد .مرجان درخواست طلاق كرده بود...

اصرارهاي منوچهر براي بقا تصميم مرجان بر طلاق را حتمي تر كرد.بلاخره مرجان

 مهريه اش را از منوچهر گرفت و منوچهر را در زير آوار آرزو هايش تنها گذاشت.

چندي بعد مرجان با پسري كه از قرار معلوم باهاش در زمان عقدمنوچهر هم رابطه داشت

 ازدواج كرد و وقتي در مورد مهريه اش و همسر جديدش پرسيدم. گفت :

حدود يك سالي هست كه با اين پسره آشنا شدم راننده سرويس دانشگاه بود و

 خيلي كمكم كرد تا بتونم از منوچهر جدا بشم و مهريه ام را از حلقومش بكشم بيرون.

منم براي اينكه كسي نگه فلاني همسرش راننده ميني بوس هست همه پولي كه از بابت مهريه ام

 از منوچهر گرفتم را دادم تا باهاش كار كنه و الان وضعش خيلي خوب شده و.............

 


[ پاي نوشته هاي عمو ]
+
عشق نافرجام(سرگذشت دختری معصوم و مردی که اسمش مرد بود)

 

با تعريفهايي كه ناخواهريم از محمود ميكرد دلم ميخواست هرچه زودتراز نزديك ببينمش

تا اينكه روز موعود فرا رسيد و منو محمود همديگر را از نزديك ملاقات كرديم .

واي خداي من محمود همون مرد روياهاي من بود همون شاهزاده نجيب كه خدا توسط

 ناخواهريم به من هديه داده بود. من و محمود يك دل نه صد دل عاشق هم شديم

خيلي زود قرار ازدواج را گذاشتيم و چون ناخواهريم معرف محمود شده بود بدون

هيچ گونه تحقيقي و با التماسهاي من پدرم نيز راضي به ازدواج ما شد...

17 سال بيشتر نداشتم ولي احساس بزرگي و خانمي ميكردم چون من خوشبخترين

دختردنيا بودم و با كسي كه عاشقشم و خودم انتخابش كرده بودم ازدواج ميكردم؛

ولي چند روز بعد ازعروسيمون بهونه ها و گيردادنهاي محمود شروع شد

اولش گفتم دعواي زن و شوهر نمك زندگيست وبا گذشت و صبر حل ميشه.

براي اولين بهار زندگيمون همه طلاهام؛حتي طلاهايي كه يادآوردوران شيرين

كودكيم بود را فروختم تا ماشين مورد علاقه محمود را بخرم و بهش عيدي بدم؛

تا زندگيمون گرمترو صميمي تربشه  ولي همين ماشين بلاي جونم شد؛

انقدر بي بهونه كتكم زد تا فهميدم ميخواد سند ماشين را به نامش بزنم

منم به خاطرعشقم به محمود و زندگيم قبول كردم تا شايد بهونه هاش تموم بشه؛

ولي هرروز سر يك موضوع كوچيك دعوام ميكرد و تا دم مرگ كتكم ميزد

اما من اعتراضي نميكردم و هنوزاعتقاد داشتم كه با صبرهمه چيز درست ميشه...

محمود وقتي اين صبر و مقاومت من را ديد رفت دادگاه و ازمن به خاطر

داشتن بيماري صعب العلاج قبل از ازدواج و پنهون كردن اين موضوع شكايت كرد

بيماري كه تشنجي بيش در دوران كودكي نبود واكنون وجود نداشت.

در دادگاه بهم گفت هيچ وقت دوستم نداشته و نداره و فقط به خاطر پول با من ازدواج كرده

و هيچ علاقه اي به زندگي كردن با من نداره ؛نشون به اون نشون دستمال مخصوص

شب زفاف كه با زخمي كه به وسيله چاقو در پاي من ايجاد كرد خوني شد تا.......

نمیدونم چرا این حرفهای نامربوط را میزد شاید میخواست آبروی من و خانواده ام را لجن مالی کنه....

  خلاصه وقتي شنيدم به خاطر پول و با من ازدواج كرده به طلاق راضي شدم و

 همه مهريه ام را بهش بخشيدم و از هم جدا شديم.

ولي محمود همه عكسهاي من را در اينترنت پخش كرد تا نامرديش را كامل كند...

چند روز پيش هم فهميدم دوباره ازدواج كرده و شانه هايش كه يك روزي

فكر ميكردم تكيه گاه امني برايم خواهد شد تكيه گاهي شده بود براي زني كه آن زن من نبودم.

این داستان سرگذشت واقعی یکی از دوستان هم وبلاگی شماست.

 


[ پاي نوشته هاي عمو ]
+
اغفال یا خیانت3(خواندن این داستان برای افراد زیر 16 سال توصیه نمی شود)

صدای بوق ماشینی منوبه خودم آورد

سرم رو برگردوندم به طرف صدا از دیدن وحید جا خوردم! ولی اعتناء نکردم و به راهم ادامه دادم

وحید ول کن نبود ولی من توجهی نمی کردم صدای وحید کاملا ملتمسانه بود ازم خواهش میکرد

 میترا تو رو خدا بیا سوار شو می خوام باهات صحبت کنم میترا به احترام روزهاي خوبمون

 اگه یک ریزه منو قبلا دوست داشتی بیا سوار شو نزار از این بیشتر تو خیابان تابلو بشیم

پاهام از حرکت ایستادند! انگار دست خودم نبود! در عقب رو باز کردم و سوار شدم!

راه افتاد تازه از خودم پرسیدم چرا سوار شدی؟!!!

وحید از تو آینه معصومانه نگاهم می کرد نگاهاش آزارم میداد ! سرم رو برگردوندم به سمت خیابان

وحید بریده بریده شروع کرد به صحبت کردن : ببین میترا جان من میدونم که اشتباه بزرگی کردم

نمی خوام کاری رو که کردم توجیه کنم ولی من فکر می کردم قرار ما با هم ازدواج کنیم

ناراحت نشو میدونم این بهانه خوبی نیست ولی باور کن دست خودم نبود نفهمیدم

چیکار کردم راستش اون چیزهایی که ما به اسم ماءالشعیر خوردیم چیزه دیگه ای بود

باور کن من خودمم نمی دونستم تازه وقتی خوردیم فهمیدم چی بوده

میترا من از حالت عادی خارج شده بودم که این حماقت رو انجام دادم خودم همه چیز رو درست میکنم

اصلا تو نمی خوای با من ازدواج کنی درست؟ دوای دردت یک عمل جراحیه من دکتر آشنا دارم

تمام هزینه هاش هم می پردازم تو اگه به من فرصت بدی همه چیز رو درست می کنم

من یک حماقتي کردم تو دیگه کار رو بدتر نکن پای بزرگترها رو به این قضیه نکش

ما دوتا انقدر بزرگ شدیم که مشکل خودمون رو خودمون حل کنیم تو الان عصبی هستی

فکرت درست کار نمی کنه خواهش می کنم کاری نکن که اوضاع از این بدتر بشه

وحید همینجور یک ریز حرف میزد ولی من دیگه حرف های اون رو نمیشنیدم

داشتم ديوانه میشدم به خیابان هایی که با سرعت پشت سر میزاشتیم خیره مونده بودم!

توقف ماشین منو از افکارم خارج کرد رسیده بودیم جلوی خونمون وحید منو نگاه میکرد

از ماشین پیاده شدم رفتم طرف در خونه وحید از ماشین پیاده شد و صدا زد:

میترا به حرف هایی که زدم خوب فکر کن . در رو آرو م باز کردم و وارد خونه شدم

ماشین داداش تویه حیاط پارک شده بود ولی چراغ های خونه خاموش بود تعجب کردم!!!

آخه چطور داداش اومده خونه و سراغ منو نگرفته خوابیده ؟!! شاید خسته بوده خوابش برده؟!

سعی می کردم بی سر و صدا راه برم که داداشم بیدار نشه

دردی که داشتم باعث میشد برای بالا رفتن از پله ها از نردها کمک بگیرم !

هنوز چند تا پله بالا نرفتم که احساس کردم از تو زیرزمین خونه داره صداهایی میاد

احساس ترس بهم دست داد نکنه دزد اومده باشه می خواستم پله ها رو سریع تر بالا برم

 و داداشم رو بیدار کنم ولی صدایه زنونه ای به گوشم رسید انگار داره با یکی حرف میزنه؟!

 کنجکاو شدم ببینم کیه؟!یکی از پنجره های زیر زمین ؛ همیشه باز بود

تصمیم گرفتم برم و از اونجا نگاه کنم ببینم کی تویه زیر زمینه ؟! خیلی آهسته خودم رو رسوندم

پشت پنجره صداهای نفس نفس زدن وملاعبه دونفر واضح به گوش میرسید!

خیلی یواش سرم رو از پنجره داخل بردم زیرزمین تقریبا تاریک بود با چشمهام دنبال صدا میگشتم

نه خدا !!! چیزی رو که با چشمام میدیدم نمی تونستم باور کنم احساس کردم بدنم سست شده

خدای من کامران داداشم با یک دختر تو یه زیر زمین خونه ؟؟؟!!! باور کردنی نیست!

خودم رو کشیدم عقب برایه چند دقیقه تویه حیاط ولو شدم احساس میکردم دارم  منفجر ميشم!

بغض عجیبی گلوم رو فشار میداد ؛ چشمام نمناک شده بود ، دلم می خواست داد بزنم

ولی یک چیزی راه گلوم رو بسته بود ؟! انگار داشتم از درون خفه میشدم!

نمی دونم خودم رو چطوری رسوندم تویه اتاقم ؛ انگار امروز زیر آوار دنیا مونده بودم .

خودم رو انداختم روی تخت ؛بغضم ترکید و اشکم سرازیر شد ولي چه فايده ؟!!!

تا وقتی یادمه گریه میکردم تا اینکه خوابم برد

این داستان ادامه داره ولی ادامش نمیدیم!. . . . تموم!

دیگه از این بیشتر چی بنویسم که گفتنش صلاح ما نیست.

ادامه داستان با شما ؛ ادامه اش را بنويسيد....

البته دوستان تا حالا لطف كردن ادامه هاي خوبي نوشتن توي قسمت نظرها بخونيد


[ پاي انتخاب عمو ]
+
اغفال یا خیانت2(خواندن این داستان برای افراد زیر 16 سال توصیه نمی شود)

انگار یکی داره صدام میکنه !

میترا . . . میترا . . . میترا بلند شو . . .

اصلا دلم نمی خواد چشم هام رو باز کنم به سختی چشم هام رو باز کردم

قیافه حول کرده وحید رو بالای سرم دیدم با همون حالت خواب آلودگی

ازش پرسیدم چی شده؟! چرا نمی زاری بخوابم؟ من خوابم میاد!

وحید یکمی دستپاچه بود! گفت :پاشو یک دوش بگیر حاضر شو برسونمت خونتون دیرت میشه ها

هنوز گیج بودم درست متوجه منظورش نمیشدم !!! چی دیر میشه؟ چرا دوش بگیرم؟!

سرم خیلی درد میکرد!سعی کردم بلند شم رو تخت بشینم ولی درد عجیبی رو بین پاهام احساس کردم

یهو شوکه شدم تازه متوجه شدم که هیچی تنم نیست از جام پریدم خودم رو جمع کردم

 ملحفه رویه تخت رو دور خودم پیچیدم ولی ملحفه خونی بود !!!

وووااای خدای من نمی تونستم بفهمم چی شده!؟ وای خدای من! باورم نمیشه!!! یعنی وحید ؟؟؟!!!

دیگه داشتم دیونه میشدم سرش داد زدم: چرا هیچی نمیگی تو با من چیکار کردی؟!

بریده بریده گفت : میترا من که کاری نکردم اتفاقی نیفتاده تو انقدر ناراحت شدی!

ما می خوایم با هم ازدواج کنیم این یک چیز طبیعیه بین من و تو که نباید از این حرف ها باشه!

این حرف ها رو که شنیدم انگار دنیا رو سرم خراب شد همه چیز جلوی چشمام سیاه شد

بغضم ترکید صدای هق هقم سکوت اتاق رو شکست دلم میخواست یکی منواز خواب بیدار کنه!

ولی من خواب نبودم . . . دستش رو گذاشت رو شونم انگار می خواست دلداریم بده خودم رو کشیدم کنار

سرش داد زدم :به من دست نزن کثافت آشغال!!! وحید چیزی نگفت بلند شد و از اتاق رفت بیرون

نمی دونستم باید چیکار کنم ؟ کلافه بودم و استرس عجیبی داشتم! ساعت رویه دیوار نگاهم رو گرفت!

واااااای خدای من دیر شده حتما داداشم نگران شده (پدر رو مادرم برای عیادت از پدر بزرگم رفته بودن کرج

و من رو به داداشم سپرده بودن)خیلی دست پاچه شده بودم خیلی سریع لباسهام رو پوشیدم

تو اتاق وحید دنبال تلفن همرام میگشتم !حتما چند بار تماس گرفته؟! واااای خدا چه بهانهای جور کنم؟!

تازه یادم اومد کیفم تو پذیراییه با عجله به طرف پذیرایی رفتم ولی دردی که داشتم سرعتم رو گرفت !

وحید تو پذیرایی رو مبل لم داده و مشغول کشیدن سیگار بود ! تعجب کردم ندیده بودم سیگار بکشه!

به طرف كيفم رفتم. گوشی رو برداشتم ولی با تعجب دیدم هیچ تماسی نداشتم !!!

در همین لحظه وحید سکوت رو شکست در حالی که به دیوارپذیرایی خیره شده بود

گفت: فکر می کردم عاشقمی ! قرار با هم ازدواج کنیم ! ولی مثل اینکه اشتباه کردم؟!

فکر می کردم بزرگ شده باشی ولی هنوز بچه ای! برخورد بچه گانه ای کردی!

از اینکه میدیدم وحید می خواد با حرفهاش منو متقاعد کنه که اتفاقی نیوفتاده حرصم گرفته بود

نمی تونستم عصبانیتم رو مخفی کنم با لحنه تندی در جواب وحید گفتم:

آره من بچه ام و همین فردا صبح بچه گیمو کامل میکنم و همراه برادرم میرم و ازت شکایت می کنم

تو منو اغفال کردی دلم می خواد قیافه تو و پدرت رو تو دادگاه ببینم شازده پسر...

وحید یکمی جا خورده بود ولی نمی خواست به رویه خودش بیاره سعی می کرد با خونسردی

جوابمو بده ولی دستپاچه گی تو حرفهاش معلوم بود ! در حالی که نیش خند میزد بهم گفت:

تو این کارو نمی کنی میترا خانم ! چون قبل از هر کسی آبرویه خودت و خانواده ات میره عزیزم

هیچی نگفتم در حالی که دستگیره در رو تو دستم فشار میدادم خیلی جدی رو به وحید گفتم:

وحید تمام زندگیم تو بودی ولی تو خودت رو سوزوندی . منم اصلا دلم نمی خواد که خاکسترت رو

نگه دارم .فردا میرم و خاکسترت رو برای همیشه میریزم دور.هر اتفاقی هم بیوفته برام مهم نیست

هر چی بشه از بلایی که تو سرم آوردی بدتر نیست در رو باز کردم رفتم بيرون

برای چند ثانیه به آسمون خیره شدم ولی انگار از ستاره ها خجالت میکشیدم سرم رو انداختم پایین

یکمی احساس سرما کردم خودم رو جمع کردم با قدمهای کوتاه کوتاه به طرف در حیاط حرکت کردم

برگ های ریخته شده درخت گلابی تویه حیاط انگار زیر قدم هام ناله میکردن . . .

صدای وحید آرامش حیاط رو بهم ریخت !!! ولی من اهمیت ندادم قدم هام رو تند تراز قبل برداشتم

وحید ملتمسانه صدام میکرد دلم می خواست برگردم ولی در حیاط رو باز کردم و رفتم تو كوچه .

چقدر کوچه ساکت بود حس خوبی نداشتم برای گرفتن ماشین باید میرفتم سر خیابان اصلی

پس آروم راه اوفتادم تو این لحظه احساس می کردم تنها ترین و بدبخترين آدم دنیام

فکرم پر شده بود از افکار عجیب و غریب !ناگهان صدای بوق ماشینی منوبه خودم آورد

ميترا.... ميترااااا....

اين داستان ادامه دارد.....

 


[ پاي انتخاب عمو ]
+
اغفال یا خیانت(خواندن این داستان برای افراد زیر 16 سال توصیه نمی شود)

 

یک دستش دور کمرم بود و با دست دیگش دستم رو گرفته بود وسط اتاق دور هم میچرخیدیم

و می رقصیدیم از اینکه الان با وحیدبودم حس خوبی داشتم یک جور حس عاشقانه !

یک جور احساس سبکی و پرواز داشتم.

براي يك لحظه حال تهوع پیدا کردم .احساس سستی می کردم نمی تونستم سرو پا وايسم

سریع با کمک وحید خودم رو رسوندم به دستشویی ....

آبی به دست و صورتم زدم حالم یکم بهتر شد

وحید مثل آدمهای گیج دور خودش میچرخید و می پرسید حالت چطور؟

دراز کشیدم رویه مبل دستم رو گذاشتم رویه سرم به آرومی گفتم :

نمی دونم چی شد ولی فکر کنم به خاطر خوردن اون ماء الشعیری بود که خوردیم

مزشم با ماءالشعیرهایی که تا حالا خورده بودم فرق می کرد ! شاید فاسد بوده!؟

وحید اومد نشست روی مبل کنارم با لحن مهربونی گفت عزیزم

منم از اون ماءالشعیر خوردم پس چرا من حالم بد نشد

تو به خاطر اینکه معدت خالی بوده حالت بد شده بعدشم گفتم که این ماءالشعیرها رو فرزاد از ترکیه آورده اینها اصله این چیزهایی که توقبلا خوردی که ماءالشعیر نبوده .

 حالا بزار برات یک شربت آب قند درست کنم بخوری حالت جا بیاد تو الان ضعف کردی

چشمام بسته بود داشتم به حرف های وحید گوش می دادم که گرمی لبهای وحید رو روی پیشونیم احساس کردم به آرومی لبخندی زدم وحید بلند شد رفت تویه آشپز خونه تا شربت آب قند درست کنه.

حس عجیبی داشتم نمی تونستم فکرم رو متمرکز کنم انگار بی خیال تر از همیشه رویه مبل دراز کشیده بودم!؟

صدای وحید رشته افکارم رو پاره کرد : بیا عزیزم اینو بخور تا حالت بهتر شه

از جام بلند شدم لیوان رو از وحید گرفتم لیوان تقریبا بزرگی بود با تعجب پرسیدم یعنی من باید همه اینو تنها بخورم وحید با حالت صورتش بهم گفت آره

منم لبخند متحیرانه ای زدم و لیوان رو سر کشیدم ، زیاد شیرین شده بود

آخرش رو به زور خوردم  . وحید نشست کنارم دستش رو انداخت دور گردنم

منو کشید تو بغلش ازم پرسید حالت بهتره منم خودم رو تو بغلش رها کردم و گفتم

داره بهتر میشه وحیدم منو بوسید و گفت عزیزم نمی خوای اتاقم رو ببینی

تو چشمای وحید خیره شدم و گفتم می خوام ببینم ولی یک شرطی داره

وحید با تعجب پرسید چه شرطی؟! هر چی باشه قبول

خودم رو لوس کردم و گفتم باید تا تو اتاقت بغلم کنی ، وحید خیره شد تو چشمام

یک لبخند شیطنت آمیز زدو یک دستش و انداخت زیر سرم و دست دیگشوگرفت زیر زانوهام منو بلند کردو به طرف اتاقش برد نگاهش رو از چشام قطع نکرد همونطوری که غرق چشمهای وحید بودم احساس کردم رویه چیز نرم قرار گرفتم سرم رو برگردوندم دیدم رو تخت تو اتاق وحیدم

وحید رو صندلی روبروم نشست و خیره شد به من ، منم مشغول تماشای

اتاق وحید شودم اتاق دنجی بود عکس خودشم تو یک قاب کوچیک روی میز کامپیوتر بود

اتاق نور ملایمی داشت همینطور که سرم داشت تو اتاق وحید میچرخید بهش گفتم

اتاقت باحاله ، وحید هنوز داشت منو نیگاه میکرد ، روی تخت دراز کشیدم

 نگاهم رو دوختم به سقف با لحن کنایه واری گفتم

 به جای اینکه منو دید بزني بلند شو کامپیوترت رو روشن کن ببینم چی داری؟

یک موسیقی ملایم فضای اتاق رو پر کرد برام مثل لالایی بود  احساس سبکی می کردم

از حالی که داشتم لذت میبردم دیگه انگار چیزی نمیشنیدم نمی دونم تو خواب بودم یا توهم!

انگار یکی داره لباسهام رو در میاره !! ولی چرا عکس العملی نشون نمی دم ؟! برام مهم نیست!

کم کم دارم وجود یک نفر دیگه رو احساس می کنم ولی نمی تونم کاری بکنم

انگار یک چیزی بهم میگه ولش کن مهم نیست !!! بخواب . بخواب .. .  بخواب 

آخ خ خ خ  انگار یک دردی توی بدنم احساس میکنم ؟!! ولی من خوابم!! خواب . . .

 

این داستان ادامه دارد . . .


[ پاي انتخاب عمو ]
+
معامله عشق

وقتي حميد بهش گفت ميخواد بره خواستگاري مينا؛بدنش يخ كرد ،

دلش ميخواست سر به تن حميد نباشه ولي خونسرديش را حفظ كرد.

ميدانست كه دوستش چيزي كم نداره و خيلي راحت ميتونه مينا را به همه آرزوهاش برسونه.

عشق او با دوستش خوشبخت مي شد .تصميمش را گرفت بايد خودش را قرباني ميكرد و احساس قلبيش را ميكشت.

بادلي نالان و اندهناك رفت پيشش ولي قدرت نگاه كردن تو چشماي مينا را نداشت سرش را انداخت پايين و گفت :

 ببين مينا منو تو به درد هم نميخوريم . راستشو بخواي همه حرفايي كه بهت گفتم دروغ بود

 من يكي ديگه را دوست دارم .پس لطفا ديگه سراغ من نيا من ازت خوشم نمياد....

همينطور داشت حرف ميزد ولي خرد شدن و شكستن دخترك بيچاره را نميديد وقتي سرش را بلند كرد

 مينا رفته بود و شروع كرد با صدايي بلند گريه كردن.

چند ساعتي گذشت باصداي زنگ موبايلش به خودش اومد وقتي شماره حميد را ديد دلش فروريخت؛

ـــ بله؟بفرماييد؟!!

ـــ الو؟ علي خودتي؟!پسر خوب چرا بهم نگفتي تو و مينا به هم علاقه دارين و عاشق هم هستين؟؟

ـــ مگه چي شده؟!!!

ـــ مينا الان اينجا بود به من التماس كرد و زاري كرد كه واسطه بشم تا تو برگردي پيشش

 و تركش نكني آخه گفت زندگي بدون علي براش معني نداره...

ـــ ولي حميد من ...من هيچي ندارم  من پسر فقيري هستم .من....

ـــ بسه ديگه حرف نزن؛چرا نميفهمي اون دوست داره،مگه ميشه عشق آدمها را با پول معامله كرد؟

 خدا را شكر تني سالم داري كار ميكني و باهم خوشبخت ميشين.

پاشو زود باش حاضر شو بايد بريم پيش مينا  و ازدلش  در بياري....

گوشي را كه قطع كرد زير لب گفت:

ـــ خداي من دنيا را چه جوري مي چرخوني؟او ندانسته به كسي التماس كرده بود كه او نيز به من التماس كرده بود.

خدايا منو ببخش.خدا جون شكرت.خوشبختت ميكنم مينا .


[ پاي نوشته هاي عمو ]
+



تمامي حقوق مادي و معنوي براي عمو محفوظ است