X
تبلیغات
آخ دلم! نشکنی ها
آخ دلم! نشکنی ها
باور كنم؟ كه در دل شان مي كند اثر اين قصه هاي تلخ كه در اشك و آه توست ؟
آخ دلم! نشکنی ها


ازلباس کهنه ات خجالت نکش از افکار کهنه ات شرمنده باش . (انيشتن)

تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده (چارلي چاپلين به دخترش)

هرگز عشق را گدايی نکنيد. معمولا چيز با ارزشی به گدا داده نمی شود

حقيقت و گل سرخ هردو خار دارند (مثال اسپانیایی)

من می‌انديشم، پس هستم...

واما تو عزیز گوش کن

ادعا نكن هنوز نيستي و
هنوز خاطرخواهم نشده اي.
هنوز مانده تا برسي.
هنوز زود است تا سايه ام شوي
روبه روي آفتاب.
براي گفتن حرفهاي زيبا
همه عاشقند.
براي گرفتن عكس با پروانه ها همه مشتاقند.
براي خواندن بهترين ترانه
با تو همه صدايشان رساست.
اما براي روزهايي كه مي خواهمت
در تنهايي و در سكوت
تو همان مدعي هميشگي هستي.
آيا بازهم تنهايم مي گذاري
در ميان جاده تنهاي غروب؟
مي خواهم تو آفتابم باشي و
من قول ميدهم بارانت باشم.
اي كاش هرگز از هم جدا نمي شديم.
اما آبهاي مهتابي درياچه به ما مي گويند
وقت خداحافظي است.
با اين بوي بنفشه كه در سرمان
مي پيچد.
مواظب خودت باش
همه مهربونا دوست نیستن

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
با نام و یاد او که قریب اما غریب است
يادگاري
انجمن شاعران جوان
به نداي دلم گوش بده
زینب خانم مهربون
جاودانه من(ارغوان خانم2 )
نا کجا آباد (صميم خانم)
باغ خيال (راحيل)
اي پادشه خوبان(مرجان)
صداي سكوت
مجتبي
عقيق
اگه منو دوست داري
سيماي دل(گندم2)
وبلاگ میلاد عدلیه / سایه ی سپیده
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
ردپاي بارون(فاطمه)
سنگها از سنگدلان بهترند
ستاره هاي خاموش
هميشه بهاري
عشق غایبانه(الهام خانم)
آسمان غم
داستان من و تو
برو حالشو ببر
هیاهوی حرف ها...امانم نمی دهند
غروب تنهايي
مسافر
حديث تنهايي(يكتا)
سايه خيال دوست
گناه عشق
غريبه(راضيه)
سي تيه كالم
مهندس مكانيك
ترنم باران
نقطه سر خط
آي كيوووو
just for you(ميترا)
ناگفته هايي براي تو
تك ستاره آسمون شب
مسافر غريب
کلبه ی دلتنگی های من
ناخدا(مهربون)
نيلوفر مرداب
مسعود
عليرضا
آخرين عشق
صداي سخن عشق
حرف دل
از هر دري(مرواريد)
تنهايي در سكوت(مرضيه)
هزار دستان
ساناز جون
مسافرخاطره ها
ღ ღشــــادی های منღ ღ
عاشق و معشوق
سکوت دل(سعید خان)
غزل خانم
در اتاقک خاموشم
آرزو و لبخند
آدم و حوا
نواهای دل شکسته ام
خوشبختی پروانه است
شبنم بهار(زری خانم)
عشق نافرجام(وفا)
تنها(سارا خانم)
دو دوست خوب
به خاطر تو
عشق(نگین خانم)
آن سوی خیال(محدثه)
عاشقانه ی رها پاییزان
آقا و خانم اسمیت
وبلاگ عاشقونه
پیچک(ژاله خانم)
پرستوی مهاجر
كلبه تنهايي(ترانه)
رنگ مرگ!!! نسترن
نغمه دل(میناخانم)
دیگه می زارمت کنار
.:: یا ابا صالح مهدی ::.
ای ستاره باورت نمی شود
نازنین خانم
غریبه ای آشنا
شکست خوردگان عشق
دختر شباي پاييز
غم های رویا جون
زندگی حس غریبی است که
پرواز در قفس
ღ♥ღ طلوع گل یاس ღ♥ღ
خسته از غبار جاده
حدیث راز
دختری از کهکشان تنهایی
تنهادختر عاشق غریب
طلسم عشق
عسل لوتی
خط خطی
معشوقه ی بی خبر
عشق و عطش
Love jost for u
لحظه هاي كوچك من
مهسا خانم
آب آتشگون
تا آخرین نفس
امير خان
کلبه تنهاییم
خسته از غبار جاده
بانوی کوچک دلتنگی
دل نوشته های ندا
ومن مسافرم ای بادهای همواره
سيب كال
رها خانم
و اما عشق...
عشقولانه
هميشه باراني
سپيده خانم (شاعره)
هم نفس
در به در عاشق
مرد تنهايي
عروسك خدا
شعر نو(س ا ب)
ايهام(افق كور)
"ستاراگان راک"
مهر
شاپركم شاپرك
كنيز فاطمه(س)
سورنا
دچار يعني عاشق
الهام و فهیمه
كلبه مشكي پوش
قصر كاغذي
حرفهايي از جنس نگفتن
شهر شاپرك
زندگي آدم بزرگها
اتاق آبی
رابطه خودشناسی با سلامتی
ساندويچ
نم نم بارون
داستانهاي منتخب
دسته بندي مطالب وبلاگ
پاي نوشته هاي عمو
پاي انتخاب عمو
پاي علاقه مندي عمو

پشتيباني

قالب اين وبلاگ توسط عمو طراحي شده است.

پشتيبان همه
الله
همه باهم همديگر را دعا مي كنيم

رسم عاشقی اینه نمک نشناس؟(داستان مرجان و منوچهر)

مرجان و منوچهرعاشق هم بودن و با وجود مخالفتهای زیاد والدین منوچهرِبا هر جون كندني بود به عقد هم در آمدن و براي اينكه مرجان تو جمع خانواده جديدش راحت باشه

 و سري تو سرا داشته باشه با اصرار و تلاش منوچهر توي دانشگاه قبول شد.

و براي اينكه منت شهريه دانشگاه مرجان به سر كسي نباشه منوچهر مجبور شد به يكي

  از شهرستانهاي جنوب سفر كند و در آنجا روزي 14 ساعت توي آفتاب داغ جوشكاري كند.

منوچهر تنها ماهي يك بارمي تونست مرجان را ببينه.ولي منوچهر لبخند ميزد و مي گفت :

 ))مرجان عاشقانه دوستت دارم و اينقدر كار ميكنم تا تو كوچكترين كمبودي حس نكني مرجان خوشبخترين عروس دنيات ميكنم ؛نميزارم كوچكتر غمي داشته باشي .((

منوچهر هرشب به مرجان زنگ ميزد و حالش را ميپرسيد حتي هر چند روز يك بار

 نامه هاي عاشقانه براش مينوشت و ميفرستاد تا خوشحالش كنه.

ولي هرچي از مدت زمان حضور مرجان توي دانشگاه ميگذشت محبتهاي مرجان كم رنگتر ميشد...

اولش منوچهر فكر كرد كه شايد به خاطر فشار درسها باشه

 ولي غافل از اينكه مرجان اون مرجان سابق نبود .

كنايه ها و تنه هاي مرجان شروع شده بود .حتي يك بار به منوچهر گفت:

((تو بدنت بو ميده ؟چرا دستهات اينقدر زبر و خشن شده؟ تو چرا پوست اينقدر سياه شده؟؟؟))

 اونشب منوچهر تا صبح گريه كرد و به دستهاي ترك خورده و پينه بسته اش نگاه ميكرد

 كه روي با بوسه هاي مرجان جون ميگرفت ولي حالا ديگه براي مرجان ارزشي نداشت

 حالا ديگه بدن منوچهر براي مرجان بو دار بود و هيچ حمومي و عطري اين بو را از بين نميبرد...

ولي منوچهر باز به خدا توكل كرد و گفت حتما مرجان خسته بوده يك چيزي گفته من نبايد به دل بگيرم.

يك روز وقتي منوچهر سر كار بود نامه اي از طرف دادگاه خانواده به دستش رسيد

 كه كاخ آرزوهايش را با خاك يكسان كرد .مرجان درخواست طلاق كرده بود...

اصرارهاي منوچهر براي بقا تصميم مرجان بر طلاق را حتمي تر كرد.بلاخره مرجان

 مهريه اش را از منوچهر گرفت و منوچهر را در زير آوار آرزو هايش تنها گذاشت.

چندي بعد مرجان با پسري كه از قرار معلوم باهاش در زمان عقدمنوچهر هم رابطه داشت

 ازدواج كرد و وقتي در مورد مهريه اش و همسر جديدش پرسيدم. گفت :

حدود يك سالي هست كه با اين پسره آشنا شدم راننده سرويس دانشگاه بود و

 خيلي كمكم كرد تا بتونم از منوچهر جدا بشم و مهريه ام را از حلقومش بكشم بيرون.

منم براي اينكه كسي نگه فلاني همسرش راننده ميني بوس هست همه پولي كه از بابت مهريه ام

 از منوچهر گرفتم را دادم تا باهاش كار كنه و الان وضعش خيلي خوب شده و.............

 


[ پاي نوشته هاي عمو ]
+



تمامي حقوق مادي و معنوي براي عمو محفوظ است